بی عنوان

خرید بک لینک
خب فکر کنم آخرین باری که شب احیا بود و من رفتم مسجد یازده دوازده سالم بود تازه گریه هم کردم با همسایه ها و ناهید خانوم میرفتیم مسجد دو تا کوچه بالاتر کنار خونه داییم...چه حالی میداد واقعا حکم یه یوگای حسابی رو داشت سبک میشدم با اون سن کمم قرآن یزرگ میذاشتم رو کلم ....گاهی وقتا قرآن انقدر به کلم سنگینی میکرد که محبود میشدم گردنمو بیارم پایین و شکل اورانگوتان میشدم ....نمیدونم چی شد.که چشمه اشکام خشک شد کلم بزرگ شد و به قرآن سنگینی کرد دلم یه احیای دوباره میخواد اما تنها..خودم باشم و قرآنی که سال هاست فراموشش کردن ...اونم دلش از من پره........یادمه قبلنا هر چی از خدا میخواستم رو تو یه برگه کوچی بی عنوان...

ما را در سایت بی عنوان دنبال می‌کنید

برچسب: فراموش,کردمت, نویسنده: بازدید: 63 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:06

ته خونه گیر کردم. شدم عین آفتاب مهتاب ندیده ها دور چشام یه سایه سیاه افتاده لاغر تر شدم چشمامم گود رفته تیشرتم بهم بزرگ شده یکم غوز کردم روزه هم که نمیگیرم پس چمه؟ ...خدا داند؟!!تازه باز قلب دردمم شروع شده...بدتر از همه تحمل کردن دعواهای این دوتاست...خدایا خودت منو از این جهنمممم نجات بده حوصله جیغ جیغ کردن مامانمو غرغر کردناشو خنده های مرموز بابامو دعواهای لوسانشونو ندارم...قربون مدرسه ....ای خداااا...دارم چل میشم....فکر کنم من تنها کسی باشم که از الان دلم واسه مدرسه تنگ شده ...خدا رو شکر بعد عید کلاس دارم حداقل یه دو سه ساعتی از اینجا دور میشم...نمراتمم گرفتم خوب بودن به غیر از زیست...افت بی عنوان...

ما را در سایت بی عنوان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 61 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:06

درس خوندنو شروع کردم تقریبا روزی پنج ساعت مفید میخونم...امیدوارم اثر بخش باشه...دوروز پیش رفتم تلگرام گروه دوستام ....خبر بد...اونم چه خبری...مبینا یکی از دوستای کلاس ریاضیم ۱۱ روزه مفقود شده...باورم نمیشد داشتم دیوونه میشدم...از آخرین امتحانی که دادیم دیگ خونه نرفته ...میگن دزدیدنش ...چه سخته ...بیچاره خانوادش .. کل شبو نخوابیدم ...ینی کشتنش؟'چه قدر کتکش زدن !!!نکنه دستو پاشو قطع کردن !!!...خدایا بزرگیتو شکر اما چرا یه دختر ۱۷ساله سرنوشتش ابن بایدباشه....بچه ها میگفتن شایعه شده که جسدشو خارج شهر پیدا کردنT_T.....خدا کنه دروغ باشه...تو این ۱۱_۱۲ روز خانوادش کوچکترین خبری ازش نداشتن اوج بدبختی بی عنوان...

ما را در سایت بی عنوان دنبال می‌کنید

برچسب: خبر, نویسنده: بازدید: 83 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:06

این روزا تحمل کردن بابام خیلییی سخت شده ... انقدر از رفتاراش بدم میاد که وقتی یاد کاراش دیروز تو پارک میفتم اشک تو چشام جمع میشه بغض میکنم...چرا اینجوری شده عاخه؟؟؟یعنی کهولت سن اینقدر ادمو عوض میکنه؟؟؟!! انقدر از دست کاراش عصبانیم که حتی جرأت نمیکنم اینجا بنویسمشون میترسم دوباره یادآوری شه جوش بیارم دوباره دعوا کنیم با هم....آرمان پولمونو بالا کشید ...معلوم نیس پولو کی بدن...کلا الان 20 روزه خونه گوشت نداریم...لعنت به همسایه بغلی!!!عاخه چرا انقدر بوی قورمه سبزیه این بشر فراگیره!!!پ.ن.مبینا پیدا شد...صحیح و سالم...شکر بی عنوان...

ما را در سایت بی عنوان دنبال می‌کنید

برچسب: گشنه, نویسنده: بازدید: 60 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:06

شام قریباندیروز دعوت شدیم منزل زندایی جان به صرف شام...درسام زیاد بود ولی مجبوری رفتم ...حالم خیلی خووب بوود...دیدن زهرا (عضوی از دهه گودزیلا ها) با رژلبش و گیر دادن به بنده که چرا موهاتو میریزی بیرون و نگاه های عجیب شوهر خالم نتونست حال خوووبم رو بد کنه اومده بودم کلیی غذا بخورم جدیدا خیلی گشنه شدم...رفتم سر سفره چلو مرغ و برنج زعفرونی اگر چه از مرغ بدم میاد اما واقعا نمیشد از رنگ سرخ و دل فریبش گذشت...برنج کشیدم یه رونم گذاشتم کنار بشقابم ...بعد اولین قاشقو گذاشتم تو دهنم...نههه!!!!!! این چرا اینجوری بود؟! حالم داشت به هم میخورد ....برنجش حتی ذره ای نمک نذاشت مرغشم داخلش از بس نپخته بود صور بی عنوان...

ما را در سایت بی عنوان دنبال می‌کنید

برچسب: شام,قریبان, نویسنده: بازدید: 76 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:06

باهشون دعوا کردم...دیگ خسته شدم از دست این دوتا ...کولم رو برداشتمو هر چی کتاب داشتم ریختم توش از خونه زدم بیرون ..با اون گرمای شدید و کوله ی سنگین پنجاه متر سربالایی رو بالا رفتم دیگ نفسم بالا نمیومد...الحمد لله رب العالمین مادر بزرگم خونشون خالیه چون چن وقتیه رفته اصفهان ...کلید برده بودم وقتی درو باز کردم مستاجره خونه مامان بزرگم با ی نگاه متعجب وااااری نگام کرد ...بدون هیچ سوال و جوابی رفتم طبقه بالا .. بعد مدتها به سکوت رسیدم...کی گفته تنهایی بده؟!زندگی کردن با یه مشت ادم که سر هر چیزی رو سرت آوار میشن و رو مخت راه میرن یا تا ناراحت میشن تو رو یه گوشه گیر میارن و هرچی دق دلیه سرت خالی میک بی عنوان...

ما را در سایت بی عنوان دنبال می‌کنید

برچسب: ۲۵۶۳۹, نویسنده: بازدید: 64 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:06

موزاييكاي حياط خونمون يير شدن...صداي آخ و واخشون وقتي روش راه ميرفتم ميشنيدم...دلشون مردن خواست ما هم كشتيمشون تيكه تيكشون كرديم...وقت اومدن موزاييك هاي جوون تر و مهربون تر بود...حياط خونه تغييري نكرد شايدم من اصلا متوجه تغييرش نشدم...

دلم تنك شده ...عجيبه اما بشدت دلتنك ,اوستا علي,شدم همون مردي كه حياطمون رو موزاييك كرد مرد هفتاد ساله كم شنواي كم حرف...دلم ميخواست لياشو بكشم...نشد كه...

بی عنوان...

ما را در سایت بی عنوان دنبال می‌کنید

برچسب: موزاييك, نویسنده: بازدید: 58 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:06

صفحه بندی